حیات نو،سعید الله بداشتی:چه زیبا سخن مىگوید و چه زیباتر قلم مىزند، گویى با تمام اعتقاد و احساس پاکش به آنچه مىاندیشد رنگ قلم مىکشد.
گویى هنرمندى او در عرصه معمارى و نقاشى به مدد آمده تا هر چه زیباتر، زیبایىهاى یک ملت را به تصویر بکشد. اصرار دارد که بگوید و بنویسد که «مردم» پیشرواند. مردمى که با قوه اختیارى که خداى تعالى به آنها بخشیده در پى تعالى و رشد و پویایىاند.
امروز یاران و همراهان امام، حق فرزندى و شاگردى را به شایستگى به جا مى آورند و به خوبى پاسخ اعتماد آن پیر سفر کرده به جوانان را چه در روزهاى سخت انقلاب و چه در روزهاى سختتر بعد از انقلاب مىدهند.
میرحسین موسوى همو که قلب و دل میلیونها جوان و نوجوان، پیر و میانسال به دستان پرتوان او پیوند خورده است. صلابت و صداقت او را تمجید مىکنند چرا که هرگز کمترین لحنى و طعمى از نفاق در کلام و عملش ندیدند و نچشیدند. او حق دارد که پیشروى و حرکت را از آن مردم بداند چرا که خود سالهاى سال در غربت حضور امام و مراد خویش در بین مردم و همچون مردم مىزیست. چرا که او نیز از جنس مردم است و مىداند «مردمى بودن» یعنى چه؟ او درد مردم را با تمام وجود چشید و مىچشد و کمر همت براى پیگیرى به مطالبات مردم بسته است!
۱۰ سال پیش، روز ۲۲ بهمن بود و سالگرد پیروزى انقلاب اسلامى ایران. در راهپیمایى بزرگداشت این پیروزى بودم و همراه با جمعیت به ابتداى خیابان حبیباللهى رسیدم. لحظات انتهایى راهپیمایى بود …
در همین اثنا به دلیل جابهجایى چند اتومبیل و تراکم اتوبوسهایى که در خیابان مذکور پارک کرده بودند، حرکت مردم دچار اختلال شد. در حالى که یک راه باریکهاى براى خروج از این ترافیک جمعیت در ابتداى خیابان حبیباللهى ایجاد شده بود و به عرض یک نفر، مردم از آن عبور مىکردند. ناگهان در این ازدحام و فشار جمعیت، مرد محبوب امام و ملت را با موى و محاسن سپید دیدم و او را شناختم.
اما گویى کسى او را نمىشناخت که اوهمان نخستوزیر امام و انقلاب است و این موج جمعیت او را نیز به گوشهاى فرستاده بود و او نیز در پى راهى براى خلاصى از این ازدحام . خواستم جلو بروم و عرض سلام کنم، نتوانستم. خواستم فریاد بزنم و به مردم بگویم آهاى مردم این آقاى مهندس میرحسین موسوى است، دیدم او خود نیز اینگونه نمىپسندد و آن روز فهمیدم که او خود عاشقانه دوست دارد در میان مردم و همچون مردم برود و بیاید و با غم و شادى آنها زندگى کند.
یکى از دوستان تعریف مىکرد در سال ۷۶ و در تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری، یک شب در خیابانهاشمى تهران مشغول پخش تصاویر زیباى خاتمى عزیز بودیم. یک پیکان سفید از راه رسید و یک پوستر را به او دادم. دیدم صدایم کرد و تقاضا یک پوستر دیگرى کرد خیلى خوشحال شدم که کسى اینگونه تصویر خاتمى را مشتاقانه طلب مىکند- البته باید فضاى سیاسى و اجتماعى سال ۷۵ و ۷۶ را در خاطر داشته باشیم- با ذوق تمام خم شدم و یک پوستر دیگر را به راننده ماشین دادم و دیدم این راننده پیکان کسى نیست جز مهندس موسوى او را شناختم و عرض سلام، او سریع از مقابل دیدگانم محو شد و خاطرش در ذهنم ماند.
آرى او اینگونه از پیشرو بودن مردم سخن مىگوید که هیچگاه در کاخ شیشهاى ننشست و فقط به مردمش خیره نشد. بلکه هم پاى با مردم و همچون مردم زیست و امروز از درون مردم صداى مردم را فریاد مىزند و خوب مىداند که صداى مردم صداى خداست… .




هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر